حمایت بی چون و چرای علیان از نماینده منتخب این دوره مجلس

حمایت بی چون و چرای علیان از نماینده منتخب این دوره مجلس شورای اسلامی

 

در زمان انتخابات و در ۲ مرحله مردم علیان پذیرای جناب آقای ملک محمدی (نماینده منتخب دامغان در مجلس شورای اسلامی) بودند .

اربعین امام حسین و رحلت پیامبر و امام حسن (ع) در حضور مردم پرشور علیان و جمعیتی نزدیک به ۱۰۰۰ نفر در حسینیه علیان مردم پای سخنان حجت الاسلام والمسلمین ملک محمدی نشستند که با استقبال و حمایت جالبی همراه بود.

لازم به ذکر است که از نزدیک به ۱۰۰ رای ماخوذه در این روستا ۸۴ رای به نام ملک محمدی داده شد که نشان از تاثیر این روستا در این دوره از انتخابات داشته است.

 

امیدواریم این نماینده بتواند در دوره خدمتگذاری خود جواب این مردم و کل مردم شهرستان را به نحو قابل قبولی بدهد .

چاه مهدی آباد سند هیچ شخص نیست!!!

داستان چاه مهدی آباد علیان که متعلق به باغداران این روستا می باشد هنوز در کش و قوس مدیریت قبلی و واگذاری به مدیران منتخب جدید با مشکلاتی مواجه است.

 

مدیران زحمتکش قبل باید بدانند که انتقال و دادن بیلان و اموال این چاه به مدیران جدید وظیفه آنان می باشد و هیچگونه ارثیه ای نمی باشد که آن را حق خود بدانند .

 

مدیران جدید و منتخب این روستا نیز باید توجه به این موضوع داشته باشند که باید برای احقاق حق این مردم تلاش نمایند.

صندلي سبز دامغان وجاي خالي زنان

صندلي سبز دامغان وجاي خالي زنان

 

 

براي انتخابات مجلس هشتم كه قرار است در 24 اسفند برگزار شود بيش از 7000كانديداي ثبت نام كرده كه حدود 600تن ازآن تعداد زنان هستند .  با نگاهي اجمالي به وضعيت حضور زنان در بين كانديداها مي توان دريافت كه آنان به دنبال سهم خواهي حداقل در مجلس هستند. سهم خواهي كه با توجه به كثرت تعداد بانوان ومشكلات خاص انها مي بايستي با توجه بيشتري به آن نگريست

بي شك اگر اقبال كانديداها را در كسب كرسي سبز پارلمان به طور مساوي در نظر بگيريم تنها حدود 10 درصد از مجلس شوراي اسلامي به بانوان مي رسد .زنان كه با كثرت جمعيتي حدود 60درصدي در ايران پراكندگي دارند تنها داري 29 نماينده مي شوند اين مسئله شايد در وهله اول نشان از عدم توازن صحيح در قوه قانونگذاري باشد اما بي رغبتي و كم تحملي زنان در پا به عرصه گذاشتن در اين مقوله حساس نيز نشات مي گيرد

در انتخابات مقدماتي احزاب امريكا كه شايد يكي از مهمترين مسائل جهان ديپلماسي باشد هيلاري كلينتون كانديداي حزب دمكرات آمريكا با پشتيباني تعداد كثيري از بانوان پا به عرصه انتخابات مقدماتي حزب خود گذاشته وهمين مسئله موجب رقابت شانه به شانه وي با اوباما شده است

در جامعه اي كه بنا به نص صريح قانون اساسي بالاترين مقام اجرايي كشور بايد از رجل باشد زنان بايستي بكوشند تا در قوه مقننه كه تاثيرگذاري مستقيم در سرنوشت تك تك انها را دارد دخالت مستقيم داشته باشند

از بين 15 كانديداي تائيد شده شهر دامغان متاسفانه هيچ كانديداي زن ديده نميشود .توجه به بهداشت روان زن وخانواده ، مقولات معيشتي ، نقش زن به عنوان يك عنصر تاثيرگذار در جامعه ، توجه به مشكلات دانشجويان دختر ، كمك به اشتغال بانوان كه با جمعيتي برابر داراي فرصت شغلي 4/1 نيز در استان ندارند و دهها مورد مشابه مي تواند با برگزيده شدن يك زن انتخابات به حداقل برسد . زمانيكه ما زنان خود را در معرض آزمايش انتخاب شدن از سوي اقبال عمومي جامعه محروم مي كنيم و هيچ گونه تلاشي در اين مقوله خاص از خود نشان نمي دهيم توقع بهبود بسياري از شرايط به دست منتخبان دولت براي ما كاري بيحاصل است

در زمينه تحصيلات امارها نشان از برتري بسياري از دختران و زنان ما در قياس با مردان ميباشد برخلاف  نظرات متاسفانه ناآگاهانه ، زنان درزمينه مديريتي نيز نقش بسيار موفقي را ايفا ميكنند اما چه شده است كه از بين اين 15 نفر حتي يك نفر نيز از زنان شهرمان را نمي بينيم سوال بزرگي است كه جوابي براي آن نمي يابيم ؟ جاي تاسف مضاعف مي باشد كه حتي در عرصه اداره شهر نيز ( شوراي شهر و روستا ) جاي خالي زنان در اين دوره مشاهده شده است

جامعه زنان مي تواند اگر بخواهد . اگر ناملايماتي كه مخصوص اين قبيل آزمونهاست را به جان بخرد . عرصه مديريت و قانونگذاري كشور عرصه اي منحصرو قائم به آقايان نيست .پس ما زنان نيز از هم اكنون به غكر انتخابات نهم و كانديدا شدن افرادي اصلح در بين خود حداقل در شهرمان باشيم تا نشاني از پويايي در عرصه سياسي را به رخ همگان بكشيم

                               سمانه عليان نژادی

منبع : منتشر شده در نشریه مج ری بانوان شماره ۷ - اسفند ۸۶

ادبِ « آداب » - استاد علی اکبر کسائیان دامغانی

                                                         ادبِ « آداب »

 مطلب زیر در مورد یکسری آداب غلط دامغانی است .

 

چه خوب گفته اندکه حتی: « ادب هم آداب دارد»یعنی برایِ هرگونه کردار و گفتار نیکو نیز لازم است، حدّ و « اندازه» ای نگه داریم. مثلاُ « سلام گفتن »در آئین مسلمانی ما ناب ترین آداب و عادات است که برای خود ، فلسفه و حکمتی دارد. اما اگر همین سلام کردن را بیش از حدّ و در یک زمانِ واحد در خطاب به یک فرد تکرار کنیم ،حلاوتِ خود را از دست می دهد.

سلام گفتن به دیگری ، نوعی آرزوی سلامتی برای اوست و از سوی دیگر؛به او می فهمانی که نه تنها ازطرف تو به او گزندی نخواهد رسید، بلکه به عنوان یک همنوع، آماده ی تفاهم و تعامل عادلانه با وی هستی. سوم اینکه سلام گفتن ، آغاز تمرین تواضع است در مقابل مخاطب ـ حتی اگر آن مخاطب یک غریبه و نا آشنا باشد. پیشی جستن در ادایِ سلام هم یکی از آداب سلام کردن است.

همین سان برای انجام سایر آداب و رسوم، باید به فلسفه ی پیدایش آنها نظر کرد و گاه به گاه در حکّ و اصلاح « عاداتِ» نا بجای خویش تجدید نظر نمود. چه بسا در این بررسی ها به مواردی برسیم که ؛ فلان رسمی را که سال هاست از روی عادتی ارثی آن را انجام داده و می دهیم ، یک رسم اضافی و حتی دست و پاگیر بوده است و این گونه رسوم نابه جا را می توان در اخلاق و رفتار همه ی اقوام و ملل دنیا مشاهده کرد که پرداختن به آنها در این مجال کوتاه میسر نیست.

مثلاُ یکی از « آدابِ » اضافی ای که دربین برخی ازروستائیان و حتی شهر نشینان دامغان و مهاجران دامغانی مقیم تهران رایج است ، تکرار دو سه باره ی عرض تسلیت حضوری به صاحبان عزا در مجالس ترحیم و همزمان با 2 بار بلند شدن از جا و نشستن است. چون همه ی عزیزان چگونگی این عادت را می دانند، لازم به توضیح بیشتر نیست « خواهش » و تقاضائی که سال هاست در دلم هست و بارها از زبان بعضی دیگر از همشهریان شنیده ام ، می خواهم اکنون مطرح کنم و آن این است که بیائیم از این به بعد ـ از همین امروز ـ این عادتِ اضافی و تشریفاتی را کنار بگذاریم و در مراسم ترحیم ، وقتی که وارد مجلس می شویم ، در همان ابتدای ورود به صاحبان عزا ـ به اختصار ـ و با یک یا دو جمله تسلیت بگوئیم و برای خواندن فاتحه و شنیدن قرآن و موعظه ،در گوشه ای از مجلس قرار بگیریم و در موقع رفتن هم که به طور طبیعی یک بار دیگر با صاحبان مجلس خداحافظی می کنیم، همین و بس.

از روحانیون بزرگوار و همه ی خطیبان مساجد نیز انتظار داریم، ضمن تذکر و یادآوری برای ترک عادات و آدابِ اضافی ، در تصحیح رفتار اجتماع، پیشرو و هادی باشند . همین طور که در سال های گذشته،با تذکرات خود، رسم دست و پا گیر و اضافی 3 بار در 3 روزپشت سر هم مجلس عزا و ترحیم گرفتن را با ارشادات خود اصلاح کرده و دو سه مجلس و مراسم پی در پی را در یک مجلس ادغام کردند و اکنون همه ی مردم ازاین عمل خشنودند، مطمئنیم که این رسم دست و پا گیر نیز به مددِ تذکرّ واعظان و معتمدان به فراموشی سپرده می شود. در قرآن کریم آمده است: « قل جعل الله لکل شئی قدرا » (سوره طلاق ـ آیه ی 3)  " هماناخداوند بر هر چیز « اندازه »قرار داده است "

اسلام دین مدارا و سمحه و سهله است. هر عملی که از حد و اندازه ی لازم آن بگذرد، سبب زحمت و بر هم زدن آرامش و اعتدال زندگانی است.حتی اگر این عمل ، عرض تسلیت افراطی به دوستان و اقربا باشد.

 

                                                                                 منبع : مج ری شماره ۲۳ - ستون دریچه

« مهر» را شکست ، « پیمان »نشکست ! - استاد علی اکبر کسائیان دامغانی

استاد علی اکبر کسائیان دامغانی

« مهر» را شکست ، « پیمان »نشکست !

 

افراد متقی و پرهیزگار هرگز حاضر نمی شوند تحت هیچ شرایطی ، به ناحق، شخصی را که شایستگی لازم را ندارد و حقی از وی ضایع نشده است ، یا او را بدرستی نمی شناسند، به اشخاص صاحب نفوذ ـ مقامات ـ مدیران و رئیسان معرفی کنند تا بخاطر آبرو و احترام اینان ، آن آدم نالایق را بر مصدر کاری بگمارند و یا « حقی » را که برای عموم است ، به وی واگذار کنند!

مرحوم حسینعلی راشد خراسانی ، از پرهیزگاری پدرش حاج آخوند ( ملا عباس تربتی ) چنین تعریف می کند: « در قدیم معمول بود که علمای دینی ، اسناد معاملات مردم را می نوشتند و امضا می کردند و آن سندی را که به « مهر » یکی از علمای معروف می رساندند ، برای همه اعتبار داشت و حجت بود ( و « مثل » ثبت اسناد رسمی ، همه ی مردم آن را می پذیرفتند )چون هنوز سازمان ثبت اسناد رسمی به وجود نیامده بود. سند ازدواج،سند طلاق،سند وکالت،سند بیع شرطی،بیع قطعی،اجاره و خرید و فروش،همگی با مهر و امضای یکی از علمای مورد وثوق مردم معتبر بود ...»

راشد (ره )می گفت :پدرم تعریف کرده است که من هم پس از فراغت از تحصیل و طی دوران طلبگی، چون به ده برگشته و عنوان ملای ده شناخته شده بودم، گاهی مردم ، اگر سندی داشتند ،برایشان می نوشتم( چون اغلب بی سواد بودند)و بعد « مهر » می کردم؛ اما این کار افتخاری بود و از هیچ کس پول نمی گرفتم( ملا عباس تربتی از راه زراعت و زحمت و دهقانی امرار معاش می کرد و تمام خدمات دینی را داوطلبانه و بدون اخذ وجه انجام می داد ).

ملا عباس می گوید: « روزی ، یکی از اشخاص با نفوذ و قدرتمند محلی از من خواست که سندی را برایش بنویسم و مهر تائید بر آن بزنم؛ در صورتی که فهمیدم حق با او نیست. هر چه اصرار کرد ، زیر بار نوشتن و مهر زدن نرفتم، تا جائی که تهدید شدم و زیر فشار غیر مستقیم قرار گرفتم . من هم مهرم را روی یک سنگ گذاشتم و زدم با تیشه آن را خرد کردم و از بین بردم تا مجبور به تائید ناحق نشوم و عهد کردم تا پایان عمر ، دیگر برای کسی سند مهر نکنم و ننویسم!....»

کسانی بودند از رعیتها که به آنان تعدی و یا ظلمی شده بود، وقتی به ملا عباس مراجعه می کردندکه ما را به جهت احقاق حق به فلان حاکم و یا رئیس معرفی کن ، برای استخلاص یا رفع ظلم و احقاق حق مردم ستمدیده و بی زبان، ، نامه ای با دستخط خودش در کاغذی کوچک و مستطیل شکل ( به اندازه کارت ویزیت) چنین می نوشت :

« بسم الله الرحمن الرحیم. جناب فلان ، ان شاءالله موفق باشید. فلانی چنین می گوید؛ اگر راست است و خدای ناخواسته به او تعدی شده ، امید است از مشارالیه رفع تعدی شود؛ و هر گاه خسارتی به او رسیده ، ان شاءالله، عندالله و عندالرسول مثاب و ماجور خواهید بود. عباس »

اگر هر کس،به حق و حقوق خود قانع باشد و حرص و آز او را وادار نکند تا طمع در مال دیگران کند و یا بناحق جای شایستگان را بگیرد، جامعه ای با عدالت اسلامی خواهیم داشت.جامعه ی اصیل اسلامی، باید نوعی باشد که اگر افراد خود بین و از خدا بی خبرخواستند به بهانه های مختلف ، بر شغل و مسند و مقامی تکیه زنند و یا در جائی استخدام شوند که شایسته آن نیستند، مدیران قاطع و خدا جو و متقی، به هیچ وجه به آنها اجازه ندهند و فریب هدایا و چرب زبانی و تملق طمعکاران نالایق را نخورند. رندان چاپلوس، به همان اندازه گناهکارند که تملق شنوندگان ؛ از تمجید های مصنوعی آنها باید آگاه باشندکه ، حضرت حکیم آنان را بخاطر این غفلت و خطاها نمی بخشد.

 

منبع : دریچه  - چاپ شده در نشریه مج ری شماره ۲۴

عیدانه 1387 نشریه دامغانی مج ری

 

به نام حضرت دوست كه هر آنچه هست از اوست

گزيده هاي منتشره مج ري در 23 شماره قبل با نام "آسانو "

داستانك هاي زير در قالب آسانو و مطالب جذاب ديگر مج ري، در شماره هاي گذشته چاپ گرديده است و در اين ضميمه با نام عيدانه تقديم به همه خوانندگان عزيز مي گردد، اميدواريم مورد پسند شما قرار بگيرد .

 

 

  =========================================================

 

 

اصل موضوع را فراموش نكن

خانمي طوطي اي خريد . اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند . او به صاحب مغازه گفت اين پرنده صحبت نمي كند . صاحب مغازه گفت : « آيا در قفسش آينه اي هست ؟ طوطي ها عاشق آينه هستند ، آن ها تصويرشان را در آينه مي بينند و شروع به صحبت مي كنند .» آن خانم يك آينه خريد و رفت .

روز بعد باز آن خانم برگشت . طوطي هنوز صحبت نمي كرد . صاحب مغازه پرسيد : «نردبان چه ؟ آيا در قفسش نردباني هست ؟ طوطي ها عاشق نردبان هستند.» . آن خانم يك نردبان خريد و رفت .

اما روز بعد باز هم آن خانم آمد . صاحب مغازه گفت : آيا طوطي شما در قفسش تاب دارد ؟ نه ؟ خب مشكل همين است . به محض اين كه شروع به تاب خوردن كند ، حرف زدنش تحسين همه را بر مي انگيزد . آن خانم با بي ميلي يك تاب خريد و رفت .

وقتي كه آن خانم روز بعد وارد مغازه شد ، چهره اش كاملأ تغيير كرده بود . او گفت : «طوطي مرد .»

صاحب مغازه شوكه شد و پرسيد : «آيا او حتي يك كلمه هم حرف نزد ؟» آن خانم پاسخ داد :« چرا ، درست قبل از مردنش با صداي ضعيفي گفت آيا در آن مغازه غذايي براي طوطي ها نمي فروختند ؟»

 

 

  =========================================================

 

 

ايمان

 اين ماجرا درباره كوهنوردي است كه مي خواست بلندترين قله را فتح كند. بالاخره بعد از سالها آماده سازي خود،ماجراجو يي اش را آغاز كرد.اما از آنجايي كه آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود.

او شروع به بالا رفتن از قله كرد ،اما دير وقت بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اينكه هوا تاريك تاريك شد.

سياهي شب بر كوهها سايه افكنده بود وكوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود . همه جا تاريك بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هيچ چيز نمي ديد .

در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمي با قله فاصله داشت كه پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناكي حس مي كرد جاذبه ي زمين او را در خود فرو مي برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامي وقايع خوب وبد زندگي به ذهن او هجوم مي آورند.

ناگهان درست در لحظه اي كه مرگ خود را نزديك مي ديد حس كرد طنابي كه به دور كمرش بسته شده ، او را به شدت مي كشد

ميان آسمان و زمين معلق بود ... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينكه فرياد بزند : خدايا كمكم كن ...

ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي خواهي ؟

- خدايا نجاتم بده

- آيا يقين داري كه مي توانم تو را نجات دهم ؟

- بله باور دارم كه مي تواني

- پس طنابي را که به كمرت بسته شده قطع كن ...

لحظه اي در سكوت سپري شد و كوهنورد تصميم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد .

فرداي آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد يخ زده كوهنوردي پيدا شده ... در حالي كه از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محكم چسبيده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين ...

 

 

 

  =========================================================

 

بيمارستان و ....

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .

هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي را كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت .

مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت . اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد.

روز ها و هفته ها سپري شد .

يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .

مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .

آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .

هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد

مرد , پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟

پرستار پاسخ داد : (( شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند .))

 

 

  =========================================================

 

 

يك ساعت ويژه

مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.

سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟

- بله حتمآ. چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟ مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي مي كني؟

- فقط ميخواهم بدانم.

- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به پدر نگاه كرد و گفت : ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابي پسرم ؟                              - نه پدر ، بيدارم.

- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد. مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم

 

 

   =========================================================

 

 

هيزم شكن و تبر گم شده اش

هيزم شکن صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده. شک کرد که همسايه اش آن را دزديده باشد براي همين تمام روز او را زير نظر گرفت.

متوجه شد همسايه اش در دزدي مهارت دارد مثل يک دزد راه مي رود مثل دزدي که مي خواهد چيزي را پنهان کند پچ پچ ميکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصميم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضي برود.

اما همين که وارد خانه شد تبرش را پيدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه را زير نظر گرفت: و دريافت که او مثل يک آدم شريف راه مي رود حرف مي زند و رفتار مي کند.

 

   =========================================================

 

 

 

كارمندان پست و پيرزن

يک روز کارمند پستي که به نامه هايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي کرد، متوجه نا مه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه اي به خدا . با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه اين طور نوشته شده بود خداي عزيزم بيوه زني 83 ساله هستم که زندگي ام با حقوق ناچيز باز نشستگي مي گذرد. ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود دزديد. اين تمام پولي بود که تا پايان ماه بايد خرج مي کردم. يکشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چيزي نمي توانم بخرم . ? هيچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم. تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من کمک کن. کارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همکارانش نشان داد. نتيجه اين شد که همه آنها جيب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاري روي ميز گذاشتند. در پايان 96 دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اينکه توانسته بودند کار خوبي انجام دهند خوشحال بودند.

عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت. تا اين که نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد که روي آن نوشته شده بود نامه اي به خدا. همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود خداي عزيزم. چگونه مي توانم از کاري که برايم انجام دادي تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا کرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم. من به آنها گفتم که چه هديه خوبي برايم فرستادي البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند .

 

 

   =========================================================

 

 

فرشته بيكار

روزي مردي خواب عجيبي ديد .

ديد كه رفته پيش فرشته ها و به كارهاي آنها نگاه ميكند. هنگام ورود , دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايي را كه توسط پيكها از زمين مي رسند , باز ميكنند و آنهارا داخل جعبه هايي ميگذارند .

مرد از فرشته اي پرسيد : شما داريد چكار مي كنيد فرشته درحاليكه داشت نامه اي را باز مي كرد , گفت : اينجا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم .

مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته بزرگ ديگري از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت ميكنند و آنها را توسط پيك هايي به زمين مي فرستند .

مرد پرسيد :شما چكارمي كنيد ؟

يكي از فرشتگان با عجله گفت : اينجا بخش ارسال است , ما الطاف و رحمتهاي خداوند را براي بندگان به زمين ميفرستيم .

مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته .

مرد با تعجب از فرشته پرسيد : شما اينجا چه مي كنيد و چرا بي كاريد ؟

فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده , بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب ميدهند.

مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند ؟  فرشته پاسخ داد : بسيار ساده , فقط كافي است بگويند : خدايا شكر.

 

 

   =========================================================

 

 

مرد مسن و دسته گلش

مرد مسني که دسته گل رز زيبايي در دست داشت، سوار اتوبوس شد و در کنار مرد جوان نشست. مرد جوان به گل ها نگاه کرد و گفت: اين گل ها هديه روز عشق است که مي خواهي به کسي بدهي؟ گفت: بله، و ساکت شد.

پس از چند دقيقه پيرمرد متوجه جوان شد که به گل ها خيره مانده است، از او پرسيد «نامزد داري؟»

-بله! الآن دارم به ديدن او مي روم و مي  خواهم کارت تبريکي به او بدهم.

-پس از ۱۰ دقيقه سکوت ،زماني که پيرمرد بلند شد تا از اتوبوس پياده شود دسته گل را در دستان مرد جوان گذاشت و گفت: من مطمئنم که همسرم مي خواهد اين گل ها را به تو بدهم و به او خواهم گفت که آنها را به تو داده ام. سپس با عجله از اتوبوس پياده شد. مرد جوان از پشت پنجره نظاره گر پيرمرد بود که وارد گورستان مي شد.

 

 

 

   =========================================================

 

نشریه دامغانی مج ری ویژه نامه عیدانه در سال ۱۳۸۷

جلسه قرائت قران علياني هاي مقيم دامغان سه شنبه شب ها

جلسه قرائت قران علياني هاي مقيم دامغان سه شنبه شب ها

 

 

 

سخنرانی - قرائت قرآن - مداحی

 

در ضمن طبق برنامه ريزي هر سه شنبه شب در منزل یکی از علیانی های مقیم دامغان برنامه برگزار می باشد .

 

جهت اطلاع از روند برنامه مي توانيد با تلفن 09125321345(دامغاني فر) تماس حاصل نماييد.

جلسه قرائت قران علياني هاي مقيم دامغان در شبهاي ماه رمضان

کیفیت برگزاری مراسم جلسه قرائت قران علياني هاي مقيم دامغان در شبهاي ماه رمضان

  • دعاي افتتاح و قرائت قران
  • شبهاي احياء : دعاي افتتاح ،  قرائت قران ، دعاي جوشن كبير و مداحي ذاكرين
  • شب عيد سعيد فطر : مراسم شكر گزاري به درگاه باريتعالي .

در ضمن طبق برنامه ريزي 2 الي 3 شب مراسم در روستاي عليان برگزار خواهد شد.

 

جهت اطلاع از این برنامه مي توانيد با تلفن 09125321345(دامغاني فر) تماس حاصل نماييد.